Friday, January 18, 2008

مصاحبه سايت کومله زحمتکشان با بيژن نيابتی

مصاحبه سايت کومله زحمتکشان با بيژن نيابتی ، بیستم ديماه 1386

با سلام فراوان

ممنون از اينكه دعوت ما را برای اين گفتگو قبول كرديد.

س ــ درمقطع انقلاب بهمن و درحالي كه ايران يكپارچه عليه رژيم شاهنشاهی به پا خواسته بود ، به طور مشخص نقش جنبش كردستان را چگونه ديديد ؟

ج ـ جنبش کردستان بدليل سابقه درگيريهای مداوم با حاکميت سياسی در تهران بويژه در مقطع اعلام جمهوری کردستان در مهاباد در سال 1325 توسط قاضی محمد و سرکوب متعاقب آن ، همينطور نطفه های مبارزه مسلحانه اواخر دهه چهل که توسط انقلابيونی چون اسماعيل شريف زاده و ملا آواره بسته شده بود ، به علاوه حضور نيروهای حزب دمکرات کردستان ايران درميان خلق کرد درمقطع قيام ، به نسبت مناطق ديگرايران سازمان يافته تر وارد پروسه فروپاشی رژيم شاه شد . خلع سلاح پادگانهای ارتش شاهنشاهی درکردستان بويژه در سنندج نيز به همين ترتيب نه بمانند تهران و مناطق ديگر ايران که عمدتا توسط توده های سازمان نايافته صورت می گرفت ، بلکه بوسيله همين نيروهای در مجموع متشکل انجام شده بود. مهمتر ازهمه افتراق مذهبی ميان مردم سنی مناطق کردستان با مذهب رسمی شيعه بطور طبيعی تهديد دنباله روی کورکورانه مردم از رهبری شيعه را به حداقل خود رسانده بود . در اين شرايط بديهی بود که بدليل همين ويژگی عمده ، فضای تنفسی بسيار متفاوتی جهت فعاليتهای سياسی جريانهای گوناگون و انديشه های مخالف با حاکميت جديد در کردستان بوجود آيد که نظيرآن در کمتر نقطه ديگری از ايران قابل تصور می توانست باشد . مجموعه شرايط فوق در بطن شکل گيری يک استبداد مذهبی کم نظير که قائل به هيچ تحرک سياسی مستقل از خود در هيچ کجای ايران نمی توانست باشد ، بوضوح نطفه های يک تقابل نظامی گسترده را شکل می داد که به آسانی قابل گمانه زدن بود .

س ــ در حالی كه در همان مقطع فوق ايران دچار تحولی بنيادين در ساختار سياسی شد ، نقش جنبش كردستان را در ايستادگی مقابل رژيم بعد از استقرار چگونه ارزيابی ميكنيد ؟

ج ــ ايستادگی کردستان در مقابل حاکميت استبداد مذهبی نوپا بدليل حضور يک مقاومت گسترده توده ای ، از جايگاه بی بديلی در سراسر ايران برخوردار بوده است . به اين معنا که درشرايطی که در ديگر نقاط ايران ، در نبرد ميان جريانات سياسی گوناگون با حاکميت جديد، توده ها اکثرا در کنار ارتجاع حاکم قرار داشتند ، احزاب کردی نظير حزب دمکرات و سازمان کومله که به فاصله اندکی پس از قيام بهمن تشکيل شد ، در مجموع از يک حمايت نسبتا گسترده توده ای برخوردار بودند که به شرط بکارگيری يک سياست اصولی در جهت جلوگيری از به تعارض کشيده شدن زودرس تضاد با حاکميت ، می توانست از يک نقش تاثيرگذارنده قوی در تقويت مقاومت سراسری عليه ارتجاع برخوردار گردد. بديهی است که تضاد باحاکميت ارتجاعی به دليل ماهيت سرکوبگر و تماميت خواه آن نهايتا به تعارض کشيده می شد. با اين تفاوت اساسی که پس از طی يک پروسه مبارزه سياسی و ريخته شدن توهم بخشهای وسيعتری از توده ها ، توان بسيج رژيم بر عليه کردستان به مراتب افت می کرد و سرکوب نظامی نيروهای سياسی مستقر در منطقه مسلما به سادگی مرداد 58 نمی بود . با اينحال جايگاه بی بديل کردستان به مثابه سنگر مقاومت بويژه پس از شروع مبارزه مسلحانه سراسری و انتقال نيروهای سياسی ايران بدنبال سرکوب وحشيانه رژيم پس از30 خرداد 60


به مناطق آزادشده کردستان بهيچ وجه انکارپذير نيست. بدون سپر دفاعی کردستان بی ترديد ضربات وارده بر کليت اپوزيسيون "جمهوری اسلامی" ، ابعاد کمی و کيفی گسترده تری می داشت .

س ــ شما به عنوان يك فعال سياسی ايراني و به مثابه يك ناظر ، احزاب موجود در کردستان ايران را چگونه می بينيد و آيا اثر گذاری آنها بر مبارزات سياسی در سه دهه اخير را مثبت ارزيابی می کنيد ؟

ج ــ با کمال تاسف احزاب کردی در سه دهه اخير بجز مقطع زمانی ميان سالهای 60 تا 63 ، در مجموع کارنامه درخشانی برای ارائه چه به مردم کرد و چه به توده های سراسر ايران ندارند . درگيريهای خونين ميان حزب دمکرات و کومله در نيمه نخست دهه 60 ، با هيچ توجيهی پذيرفتنی نبوده و نيست . نشستن سران حزب دمکرات با جنايتکاران حاکم بر ايران در عين امضا گذاشتن بر اساسنامه ائتلافی که صراحتا خواستار سرنگونی قهرآميز رژيم " جمهوری اسلامی " بوده است ، با هيچ منطقی خوانايی نداشت . تاکيد بر قوم گرايی و جدا کردن " مسئله کرد " از سرنوشت جنبش سراسری و شرکت در توطئه چينی های موسسه صهيونيستی اينترپرايز تحت عنوان کنگره خلقهای ايران ، آنهم از سوی جريانی که خود را سالها به عنوان ستون فقرات يک " حزب کمونيستی " تعريف می کرده است ، هيچگونه نشانی از انقلابيگری کمونيستی به کنار ، ترقيخواهی ناسيوناليستی ! نيز نداشته و ندارد . انشعابات مداوم و زنجيره ای چه در کادر " حزب کمونيست ايران ! " و چه در کادر حزب دمکرات سابق و فعلی و چه در کادر خود سازمان زحمتکشان در ماه های اخير هر نتيجه ای که داشته باشد ، بدون شک پيام اميد و اعتماد را به خانه های مردم ستمکشيده کرد نخواهد برد. بگذريم که درکادر يک تعادل قوای سياسی صرف نيز تا کجا جايگاه وارزش نيروهای اپوزيسيون کردی را تقليل خواهد داد .

س ــ از آنجا كه كردستان در كنار ديگر مناطق ايران مورد سركوب رژيم قرار داشته ، اما همواره نوعی از اجحاف بر مردم كرد روا داشته شده كه بارها از سوی احزاب سياسی كرد مورد اشاره بوده است . ( تداوم اعدام های سياسی و ... ) دليل اعمال چنين فشارهای مضاعفی را در چه ميبينيد ؟

ج ــ ابتدا به ساکن بايد يک چيز را مشخص کرد . اينکه سرکوب وحشيانه ای که از جانب رژيم " جمهوری اسلامی " در کردستان اعمال می شود ، نه به مانند رژيم ستمشاهی ، ماهيت شوينيسم عظمت طلبانه فارس را بر پيشانی دارد و نه مقوله ای است خاص کردستان. اين فشارهای مضاعف مورد اشاره شما دلايل ايدئولوژيک و سياسی دارند و نه قومی . عين همين سرکوب را شما هم در بلوچستان می بينيد و هم در خوزستان و هم در خود تهران ! ويژگی کردستان در برخورداری از سهم ! بيشتری از سرکوب و اجحاف ، هم در تعلق اکثريت مردم آن به اقليت سنی جامعه می باشد و هم مهمتر و خطرناکتر از آن پتانسيل بالای ضديت با نظام " جمهوری اسلامی " در سراسر منطقه کردی می باشد که به نسبت ساير نقاط ايران ، نظام الهی همواره طی نزديک به سه دهه اخير از پايين ترين حمايت و پشتيبانی مردمی در اين مناطق برخوردار بوده و می باشد . اصل قضيه اينست که خلق کرد طی اين ساليان دراز هرگز پشيزی برای ارتجاع حاکم بر ايران ارزش فائل نبوده و نيست . گذشته از تمامی اين واقعيات ، رژيم " جمهوری اسلامی " با آگاهی از سرمايه گذاريهای اسرائيلی ــ آمريکايی بر روی اختلافات قومی در ايران ، کردستان ، بلوچستان و خوزستان را به مثابه يک تهديد بالقوه می بيند و متناسب با آن بر روی باز نشدن کلاف کنترل اجتماعی در اين مناطق حساب ويژه ای گشوده است . به اين اعتبار سرکوب و فشار مضاعف نه بخاطر اين است که مردم کردستان "کرد" هستند . دليل آن اينست که آنان برای رژيم "خودی" نيستند !


س ــ يکی از نگرانی های در پيش رو موضوع برخورد های احتمالی ميان کرد و آذری در ايران آينده است. شما به عنوان يکی از فعالان سياسی در اين مورد چه ديدگاهی داريد و آينده را چگونه می بينيد ؟ به اعتقاد شما برای ممانعت از بروز چنين احتمالی راهكار صحيح از نظر شما چيست ؟

ج ــ نگرانی مورد اشاره شما واقعی است . به شرط آنکه سناريوهای ضد انقلابی طرح ريزی شده از جانب "اينترپرايزی ها " مبنی بر دامن زدن به تضادهای قومی در شرايط فروپاشی رژيم " جمهوری اسلامی " دست بالا را پيدا کنند . شعار " فدراليسم " که متاسفانه اخيرا پرچم احزاب کردی ايرانی گرديده است ، زمينه مادی چنين برخوردهای قهرآميزی را از هم اکنون آماده می کند . در اين رابطه در مطلبی که حدود دو سال پيش تحت همين عنوان نوشته بودم بر اين نکته تاکيد داشتم که :

" سمت و سو دادن به تضاد ميان مردم ايران ( تمامی مردم ايران ) و تماميت رژيم فعلا حاکم بر ايران در راستای تبديل آن به تضاد ميان قوميتهای موجود در ايران ، آتش يک جنگ داخلی خانمانسوزی را می خواهد بيافروزد که خاطره يوگسلاوی را از حافظه تاريخی مردم جهان پاک نمايد .

فدراليسم تا آنجا که به تقسيم قدرت سياسی و اقتصادی در يک کشور تک مليته برمی گردد ، بخودی خود نه تنها چيز بدی نيست که از قضا در راستای ساختن يک ساختار غير متمرکز و خلاقيتهای حاصل از رقابت سالم ميان قطبهای سياسی و اقتصادی ، بسا سودمند هم می تواند که باشد . نمونه دولت فدرال آلمان ، کانادا و آمريکا و ... نمونه های موفق چنين ساختار سياسی می باشند .

در هيچکدام از اين کشورها نه مليتهای صاحب سرزمينی وجود دارند و نه معضلی بنام "مسئله ملی". در آلمان در تمامی ايالتهای فدرال ، بخشهای گوناگون ملت واحدی زندگی می کنند که ملت آلمان ناميده می شوند . مردم آمريکا و کانادا نيز علی رغم وجود مليتهای گوناگون از آفرو آمريکايی ها گرفته تا آمريکای لاتينی ها و از انگليسيها گرفته تا فرانسويان و اسپانيايی ها و ... در ميانشان ، اساسا از مهاجرينی تشکيل گرديده است که نه به لحاظ تاريخی صاحب يک منطقه مشخص جغرافيايی بوده اند و نه بجز مورد " کبک " در کانادا ، ادعای ارضی بر منطقه مشخصی را دارند . حتی سرخ پوستان بومی در آمريکا که در واقع صاحبخانه اصلی نيز هستند ، بر هيچ کجای آمريکا ، ادعای ارضی ندارند .

اما در کشورهايی که در برگيرنده مليتهای گوناگونی هستند که نه از طريق مهاجرتهای قومی که از طريق اقامت هزاران ساله ساکنين آن در مناطق خودی از يکسو و حاکميت استبدادی يک ملت خاص بر ديگر مليتها از سوی ديگر شکل گرفته است ، طرح مسئله " فدراليسم " آنهم نه در پايان يک پروسه دمکراتيک و در يک فضای عقلايی بلکه در آستانه در گرفتن يک زلزله مهيب سياسی ــ اجتماعی که نه فرجام آن قابل گمانه زنی است و نه ابعاد آن ، تنها راه به تجزيه خواهد برد و ديگر هيچ ! آنچه که با يوگسلاوی سابق رفت ، بدترين نمونه آن و سرنوشت اتحاد جماهير شوروی سابق ، بهترين ! نمونه آن است .

کوتاه سخن ، طرح شعار " فدراليسم " به معنای تقسيم قدرت بر مبنای قوميت ، که به حمايت موسسه " اينتر پرايز" هم آراسته گرديده ، در شرايط کنونی شعاری است ارتجاعی و ضد انقلابی که تنها به رشد شوينيزم عظمت طلبانه فارس و کرد و عرب و اذری و بلوچ ياری رسانده و درنهايت نيروهای ارتجاعی قومگرا را در توازن قوای نيروهای سياسی بالا می آورد . "

جايگاه فدراليسم در استراتژی گلوباليستها ــ 27 ارديبهشت 1385

بنابراين تنها راه ممانعت از وقوع چنين احتمالی تاکيد هر چه بيشتر بر خواستهای مشترک آحاد مردم ايران يعنی خواست سرنگونی تام وتمام دشمن ترين دشمنان مردم ايران که همانا رژيم جنايتکار و سرکوبگر کرد و فارس و عرب و بلوچ و آذری و پايه ريزی يک جمهوری دمکراتيک ، سکولار و کثرت گرا می باشد . خواست اعاده حق حاکميت تجزيه ناپذير مردم

ايران ، خواست صرف نظر ناکردنی حقوق برابر خلقهای ايران و برسميت شناختن عاليترين شکل آن يعنی " حق تعيين سرنوشت " خلقهاست . راه حل ، بالا بردن پرچم "انسانيت" در مقابل " قوميت " و همبستگی ملی در تقابل با تشتت سياسی و تفرقات عشيرتی است .

س ــ روابط اپوزيسيون کُرد با ديگر نهادهای اپوزيسيون را چگونه دسته بندی می کنيد و لطفاً با ارائه تصوير خود از اين قضيه ، بفرماييد برای توسعه چنين ارتباطاتی چه بايد كرد ؟

س ــ اوج روابط ميان اپوزيسيون کرد باجنبش سراسری، پيوستن "حزب دمکرات کردستان" به " شورای ملی مقاومت ايران " در سال 1360 بود . مهمترين دستاورد اين پيوند ، برسميت شناخته شدن حق "خودمختاری" کردستان ايران از جانب کليه اعضای وقت شورای مذکور ، بويژه بزرگترين نيروی اپوزيسيون ايران يعنی " سازمان مجاهدين خلق " در قالب يک مصوبه رسمی بود . مصوبه ای که اعتبار آن عليرغم جدايی اجباری ! حزب دمکرات از اين شورا ، همچنان پابرجا بوده و مبنای مناسبی برای همکاريهای آينده می تواند به حساب آيد . اقدام " کومله " در راستای شکستن پوسته قومی و منطقه ای از طريق ايجاد " حزب کمونيست ايران " ، تلاش ديگری بود در راستای پيوند خوردن به جنبش سراسری که البته بدليل گزينش آدرس اشتباهی ، دولت مستعجل بود . به غير از اين دو مورد حداکثر روابط اپوزيسيون کرد با ديگر اجزاء اپوزيسيون ايرانی فراتر از شرکت در اتحاد عملهای مقطعی و دادن اعلاميه های مشترک و تعداد انگشت شمار مراسم و تظاهرات مشترک با اين يا آن گروه و سازمان کوچک و حاشيه ای ،ابعاد ديگری پيدا نکرد والبته نمی توانست هم پيدا کند.

س ــ همانگونه كه هويداست يكي از مهمترين چالش هاي اپوزيسيون ايرانی تشتت و عدم همبستگي ميان اين نيروهاست . از ديد شما سياست درست جنبش کردستان برای عبور از بحران و دست يافتن به اتحادی فراگير ميان اپوزيسيون ايرانی به منظور استقرار دمکراسی در ايران در چه می تواند باشد ؟

ج ــ برای ورود قدرتمندانه به هر اتحاد عمل و يا شکل موثرتری چون يک ائتلاف سياسی ، جنبش کردستان ابتدا به ساکن می بايست که در درون صفوف خود ، حول يک حداقلهای مشترکی به توافق رسيده و با زبان مشترکی سخن بگويد . واقعيت تاسف انگيز اين است که نيروهای کردی نه تنها تا کنون موفق به يافتن اين زبان مشترک با ديگران نشده اند بلکه در درون تشکيلات خود نيز آنرا گم کرده اند . واقعيت تلخی که البته نه خاص نيروهای کردی که تبديل به ويژگی و شناسه کل صحنه سياسی ايران گرديده است . با اينحال جلوی ضرر را از هر کجا که بگيريد منفعت است ! تماسهای اخير ميان رهبری جريان رفرم در کومله با رهبری جريان منشعب از حزب دمکرات ، حرکتی در همين راستاست . اين حرکت را می توان به ارتباط با سازمان خباط در ابعاد کردی و سازمان مجاهدين خلق در ابعاد سراسری گسترش داد . پيوند خوردن دوباره با جنبش سراسری از طريق نزديکی سياسی به مجاهدين و شورای ملی مقاومت ، عليرغم هر اختلاف و زاويه سياسی محتمل ، به اعتقاد من يگانه راه منطقی و عملی برای عبور از بحران و سمت و سو دادن به مبارزه محلی و منطقه ای در يک گستره ملی می باشد .

س ــ صحبت از ستم ملی در كردستان و نقاطی چون آذربايجان ، سيستان و بلوچستان ، تركمن صحرا ، خوزستان و ديگر مناطق مليت های تحت ستم ، موضوعی است كه مناقشه و جدل های سياسی بسياری را خصوصاً در سال های اخير دامن زده است . برای رفع اين مسئله به شيوه مناسب ، چه راهبردی را پيشنهاد ميكنيد ؟

ج ــ در رابطه با وجود ستم ملی در مناطق مورد اشاره ، مستقل از هر بحث و جدلی آنچه که تعيين کننده است ، مبارزه و تلاش مشترک و سازمانيافته در چارچوب ائتلاف قدرتمندی


است که صراحتا محو هر گونه ستمی از جمله ستم ملی را نفی کرده و برای از ميان برداشتن آن ورای شعر و شعار خشک و خالی ، برنامه و راهکار مشخص و اعلام شده داشته باشد.

برای ريشه کن کردن هر گونه ستمی از جمله ستم ملی ، پيش از هر چيز و بيش از هر چيز بايد ستم و استتثمار را در تماميت آن نشانه گرفت . هدف قرار دادن جزعی از ستم و استثمار در درون جامعه راهگشا نيست . گيرم که در عالم فرض ستم ملی از مناطق مورد اشاره شما بکلی رخت بربندد. باستم طبقاتی چه خواهيد کرد ؟ با ستم وسرکوب نفرت انگيزی که در همين کردستان ودر کادر يک بافت عشيرتی بر زنان روا داشته می شود چه بايد کرد؟ چه تضمينی است تا آنچه که با " دعا " رفت ديگر تکرار نشود ؟ با ستم بر کودکان چه بايد کرد ؟ پس رفع ستم ملی اگر چه بسيار ضروريست ولی به تنهايی چاره کار نيست .

بنابراين اگر کليت ستم و استثمار فرد از فرد و فرد از جامعه و بالعکس هدف گرفته شود ، از ميان برداشتن ستمهای ديگر همچون ستم جنسی ، ستم طبقاتی و به همين منوال ستم ملی که در واقع امر زير مجموعه های آن ستم کلی است ، بسا آسانتر خواهد بود . صد را اگر بخواهيد ، خواه ناخواه ده و بيست و پنجاه را نيز طلب کرده ايد . اين مسئله در رابطه با مقوله " فدراليسم" هم صداقت دارد . اگر قرار بر ايجاد يک نظام غير متمرکز به لحاظ سياسی و اقتصادی در کشوری باشد که درست هم همين است . اگر قرار بر اين باشد که هويت ملی ، مذهبی و سياسی هيچ بخشی از جامعه نفی نشود و صراحتا نه فقط در قوانين که در ذهنيت اجتماعی نيز به رسميت شناخته شود. اگر هيچ قشری از جامعه به عنوان اقليت و قشر ديگری بنام اکثريت مهر نخورد و خلاصه اگر حقوق برابر انسان ايرانی صرفنظراز طبقه و جنسيت و قوميت و دين و مذهب و نژاد تضمين شده باشد و مهمتر و کليدی تر از تمامی اينها نه تنها حقوق برابر که امکانات مساوی برای انتخاب آزادانه و آگاهانه آحاد مردم ايران فراهم باشد و تقسيم قدرت سياسی و اقتصادی به مفهوم واقعی کلمه صورت پذيرفته باشد ، ديگر " فدراليسم " به مفهوم سياسی و اقتصادی آن و نه در قالب قومپرستانه خود امری است واقع شده و مشروع . آنگاه ستم ملی نيز به خودی خود ديگر محلی از اعراب نمی تواند داشته باشد .

س ــ ساختارهای گوناگونی برای سيستم سياسی آينده ايران، پس از جمهوری اسلامی پيشنهاد شده است. از ديد شما كدامين سبك و روش اداره سياسی جامعه خواهد توانست به همبستگی بيشترايرانيان كمك كند ؟ در اين ميان چه نقشی برای نيروهای سياسی كرد قائليد ؟

ج ــ جدای از ساختارهای گوناگونی که هر کس برای دوران پس از " جمهوری اسلامی " پيشنهاد می کند ، تقريبا اکثريت قريب به اتفاق جريانات سياسی ايران حول يک مسئله ، حداقل به لحاظ تئوريک اختلاف چندانی ندارند و آن به رسميت شناختن حق حاکميت مردم ايران در تعيين سرنوشت خودشان می باشد . بنابراين اگر قرار بر اين باشد که عمده ترين " فصل مشترک " در ميان وسيعترين آحاد اپوزيسيون ايران را مشخص کرد همين ضرورت انتخابی بودن حکومت جانشين اين رژيم است . همانگونه که ادامه حاکميت اين نظام اهريمنی همان " درد مشترکی " است که می توان حول محور آن علی رغم تمامی اختلاف نظرهای تئوريک و سياسی و معرفتی بهم نزديک و نزديکتر شد . به اين اعتبار می توان ضربه مرگباری را که استبداد مطلقه مذهبی بر اميد و آرمانهای مردم ايران در تماميتشان وارد آورده ،ترميم کرد. پس تا آنجا که به حداقلهای ساختار سياسی آينده بر می گردد ،اين ساختار می بايستی دمکراتيک ، لاييک و کثرت گرا باشد . اينها حداقلهايی است که می توانند فصل مشترکی در ميان وسيعترين نيروهای اپوزيسيون باشند .


ولی فراتر از آن ، آنچه را که من به شخصه خواهان آنم ، يک جمهوری دمکراتيک سوسياليستی است . يک نظام شورايی . يک دمکراسی از پايين بر زمينه عدالت اجتماعی . چرا که دمکراسی بدون عدالت اجتماعی و سوسياليسم ( به مثابه يک سيستم منسجم اقتصادی و اجتماعی و نه يک ايدئولوژی )، بدون آزادی فريبی بيش نيست . دمکراسی غربی هيچ چيز نيست جز ديکتاتوری پنهان سرمايه . همانگونه که فاشيسم ديکتاتوری عريان سرمايه هست . بگذريم ! و اما در رابطه با نقش نيروهای کرد . بی ترديد نيروهای مذکور حتی با وجود پراکندگيهای تاسف بار اخير ، بدليل شرايط حساسی که در آن قرار داريم و طرح هايی که در رابطه با کردستان در دست اجرا می باشد و مهمتر ازهمه بدليل الزامات ژئوپليتيکی منطقه می توانند از يک نقش تاثيرگذارنده قوی برخوردارباشند. اين نقش چه درشرايط فروپاشی رژيم "جمهوری اسلامی" و چه در جريان يک تهاجم نظامی خارجی بارز می گردد و می تواند که يا به مثابه يک شمشير دو لبه هم بر عليه منافع خود مردم کرد و هم بر ضد مصالح عاليه کل مردم ايران بکار گرفته شود و يا با پيوند خوردن به جنبش سراسری ، به نقطه پرشی برای جنبش سرنگونی و نقطه اتکاء استوار و خلل ناپذير مقاومت مردمی عليه نظام استبداد مذهبی و در خدمت منافع و مصالح عاليه تمامی مردم ايران بدل شود . چنين باد .

س ــ با توجه به اهميت بحث ، اگر نكته ای حول موضوعات مطروحه از قلم افتاده و جای طرح دارد، خوشحال خواهيم شد كه از طرف شما مورد اشاره قرار گيرد .

ج ــ حول موضوعات بالا حرف ديگری ندارم . تنها در پايان بد نيست که اشاره مختصری به اتفاق اخير در رابطه با برخورد دريايی قايقهای گشت سپاه با کشتی های آمريکايی در خليج فارس داشته باشيم . گزارش سازمانهای اطلاعاتی آمريکا يکبار ديگر به تحليلهای صد من يک غازی مبنی بر برطرف شدن خطر حمله نظامی آمريکا دامن زد که البته اين بار از ابعاد گسترده تری برخوردار بود و تحليگران خرد و کلان بيشتری را شامل می شد . عين همين تحليلها در سالهای اخير با هر مانور آمريکاييها چه در مورد مذاکره با رژيم در رابطه با عراق و چه در رابطه با بسته پيشنهادی از جانب اتحاديه اروپا و چه موارد بيشمار ديگر بيرون داده شده بود . من هيچگاه فريب جنگ روانی گسترده ای را که در اين رابطه مدتهاست آغاز شده و همچنان ادامه دارد نخورده ام . واقعه اخير يکبار ديگر بصراحت نشان داد که وقوع يک درگيری نظامی تا کجا می تواند بدنبال يک حادثه بسا بی اهميت و برغم تمامی مخالفتهای داخلی و بين المللی ، محتمل باشد و تهديد تهاجم نظامی آمريکا و نيروهای موتلف آن تا کجا جدی و واقعی و اوضاع تا چه اندازه خطير و شکننده است .

با احترام فراوان

سايت كومه له

نشريات كومه له

وريا محمدی



Sunday, July 01, 2007

به سمت تعيين تکليف نهايی


به سمت تعيين تکليف نهايی
يادداشت روز بيژن نيابتي
بيژن نيابتي




-->

رژيم "جمهوری اسلامی" بر طرح خاورميانه بزرگ خون می پاشد. دستان دراز و خونچکان نظام الهی در سراسر خاورميانه به چشم می خورد. نبرد بر سر موجوديت استبداد مذهبی به سمت تعيين تکليف نهايی شتاب بيشتری می گيرد .
يک اصطلاح معروف لاتينی می گويد: وقتی که خداوند می خواهد کسی را نابود کند ابتدا عقلش را می گيرد . ولی بی عقليهای حيرت انگيز سردمداران رژيم تازيانه و دار هيچ ربطی به هيچ خداوندی ندارد ! تماما حسابهای سرد و بيروح مبتنی بر حفظ و حراست از نظامی است که بر خلاف خيل عظيمی از مخالفين دانشمند و تحليلگر خود که با يک غوره فلان مذاکره رژيم با آمريکا سرديشان شده و با يک کشمش بهمان تظاهرات در داخل دوباره گرميشان، هيچ ترديدی، تکرار می کنم هيچ ترديدی در قاطعيت تصميم ايالات متحده و "جناح بازها" مبنی بر تصميم تعويض رژيم سياسی ايران ، نداشته و ندارد. حتی اگر يکروز در ميان سخنگويان وزارت خارجه از يکطرف و کاخ سفيد از طرف ديگر به تورات و انجيل قسم ياد کنند که تنها تغيير رفتار جمهوری اسلامی را مد نظر دارند و ديگر هيچ !
بارها گفته ام که برای رژيم "جمهوری اسلامی" هيچ بسته تشويقی و هيچ قول و قراری که در زير سقف يک "تضمين امنيتی" باشد، از اساس پذيرفتنی نيست! درست مثل اين می ماند که بلانسبت امام راحل، گاوی که قرار است تا مثلا ششماه! ديگر ( فقط مثال عددی زدم قصد ديگری ندارم!) سرش بريده شده و به معرض فروش گذاشته شود را، از آخور بيرون آورده و با وعده و وعيدهای فراوان و قباله کردن چند عدد ويلای شيک و اتومومبيلهای ذيغيمت و مستقلات بسيار و .... در قصری اسکان داد که در همسايگی امثال جک استرا و مادلين البرايت و بقول امام راحل که همين چند هفته گذشته هم از قضا سالگرد رحلت ملکوتيش بود ، چه و چه و کذا و کذا !! هم قرار دارد !
با اين حساب کشانيدن بحران و درگيريهای نظامی نشأت گرفته از آن توسط رژيم به خارج از مرزها از فلسطين و لبنان گرفته تا عراق و افغانستان و تا بحرين و يمن و در نهايت اردن و عربستان نه تنها چيز عجيب و غريبی نبايد باشد که نشاندهنده يک روند کاملا طبيعی در جارچوب همان درگيری اساسی نهايی است که به زنجيره ای از تغييرات ژئوپليتيکی بی سابقه در منطقه راه خواهد برد .
به اين ترتيب تا آنجايی که به مصالح بلافصل خود نظام مقدس! مربوط می شود، رژيم راه درستی! را برگزيده است . پاشنه آشيل ايالات متحده و رژيم راسيستی اسرائيل در منطقه برهم خوردن "ثبات سياسی" است . چيزی که به ناامن شدن کل منطقه راه می برد . اين ناامنی، بويژه در مرزهای اسرائيل، تا آنجايی که به مصالح استراتژيک رژيم ناسيونال صهيونيستی بر می گردد، آخرين انتخابی می تواند باشد که به مخيله استراتژيسينهای "جناح بازها " می تواند راه برده باشد .
اينها همه در کنار سوءاستفاده وقيحانه قاتلان هزار هزار انقلابيون سوسياليست در ايران از چهره های شناخته شده و قابل احترام سوسياليست آمريکای لاتين و بسيج جنبش ضدجنگ در اروپا و آمريکا بسود هارترين گرايشات جنگ طلبانه در درون حاکميت "جمهوری اسلامی"، اگر چه منافع کوتاه مدت بسياری را برای رژيم مذکور در پی خواهد داشت و برايش فضای تنفسی بيشتری ايجاد خواهد کرد، همانگونه که تاکنون کرده است، با اينحال در نهايت قدرتهای صاحب حق وتو در شورای امنيت را همراه با کل اروپا به سمت "اجماع " سوق خواهد داد .
اگر بر هم خوردن "ثبات سياسی"در منطقه خاورميانه، بدرستی کابوس ايالات متحده می باشد، رسيدن قدرتهای جهانی به "اجماع" عليه موجوديت سياسی رژيم "جمهوری اسلامی"، اگر نه بيشتر که به همان ميزان کابوس علاج ناپذير اين رژيم ضد انسانی و ضد تاريخی بوده و هست و خواهد بود .

منبع: سايت ديدگاه

Tuesday, October 03, 2006

بدون شرح


بيژن نيابتی
bijanniabati@hotmail.com
10 ,مهر 1385

بدون شرح !


تلويزيون الجزيره : صبر اين مرد دارد تمام مي شود ، با سخناني هشدار دهنده نگاهش به سمت همسايه هاي عراق است .


تلويزيون الجزيره 5/مهر/85 : رئيس جمهور عراق ، جلال طالباني نسبت به آنچه وي آنرا استمرار دخالت در امور داخلي عراق بيان كرد به كشورهاي همسايه عراق هشدار داد. وي گفت آنها اگر از اين كار دست برندارند، عراق توانايي اين را دارد كه روي مشكلات داخلي اين كشورها تاثير بگذارد. طالباني هم‌چنين در يك مصاحبه راديويي كه در واشنگتن انجام گرفت اضافه كرد عراق دارد صبرش را از دست ميدهد .
گزارشگر : صبر اين مرد دارد تمام مي شود ، صحبتهاي او هشدار دهنده است و نگاهش به سمت همسايه هاي عراق است. جلال طالباني اكنون از دخالتهاي سوريه و ايران و تركيه در امور عراق سخن ميگويد. شايد اين سوال براي هر سوال كننده اي پيش بيايد چه كسي دارد صحبت ميكند ؟ آيا رئيس جمهور عراق است يا يك رهبر كرد؟ بهر حال حرفهايش اهميت بسياري دارد . اين مرد دارد هشدار ميدهد كه عراق توانايي آن ‌را دارد كه اگر همسايه‌هايش به دخالتهايشان در مسائلش ادامه بدهند ، مشكلات آنها را دامن بزند .
صحبت در مورد نقش همسايه در سرزمين رافدين (عراق - م) ما را بلافاصله به موضع رئيس جمهور آمريكا احاله ميدهد كه دمشق را متهم به گسيل افراد مسلح از طريق مرزش به عراق كرد و چيزي در مورد نقش ايران نگفت. مطلبي كه نقش آن در معادله امنيتي آنجا واضح است. اين يك مطلب قديمي است كه اكنون بر زبان مسول اول عراق جاري شده است، ولي آن چه كه عراق را برمي‌انگيزد كه كاري بكند استمرار دخالت همسايگانش در امورش مي‌باشد. طالباني صحبت از مقابله به‌مثل مي‌كند. درمورد تركيه بدون شك روشن است كه منظور وي استفاده از درگيريهاي بين حزب كارگران كردستان و دولت تركيه است. با توجه به اينكه رئيس جمهور عراق كرد است، عامل قابل توجه اي براي اين احتمال وجود دارد. وجود هزاران رزمنده پ كا كا كه از تشكيلاتي در مناطق امن جنوب تركيه ونواحي مرزي عراق برخوردارند، به اين احتمال ميافزايد.
درمورد سوريه ”قياديها” و ”اخوان” كه زماني در عراق بوده اند كارت فشار احتمالي عراق را تشكيل ميدهند. موضوع حمايت از احزاب اسلامي تندرو و تكفيري بنا به توصيفي كه سوريه ايها از آن دارند نيز از اين تراز است و كمتر از آن نيست. سازماني كه جندالشام نام دارد يكي از اين سازمانها است كه در يكي از عملياتشان سفارت آمريكا در دمشق را دو هفته پيش از اين مورد هدف قرار داد.
اما در مورد تهران آنطور كه منتقدانش به آن مي نگرند، بازيگر بزرگ در عراق، به نظر مي‌رسد تهديد طالباني موضوع ناراحت كننده اي براي كساني است كه منافعي در آن دارند. چند وقت پيش رئيس جمهور عراق به ايراني ها هشدار داده بود كه در امور كشورش دخالت نكنند و تماسهاي سياسي زيادي اخيرا بين دو كشور صورت گرفته بود .
مطلب اعلام نشده‌اي تأييد شد. اگر اوضاع بدتر شود و عراقيها بخواهند تهران را خشمگين كنند كارتي قويتر از سازمان اپوزيسيون مسلح مجاهدين خلق ندارند . اين عكس العمل براي عراقيان بنظر نمي رسد كه سخت باشد ولي سوال اين است كه چرا الان كارتشان را رو ميكنند ؟ » .

تلويزيون الجزيره 5/مهر/85

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخشی از " چرخ پنجم " ، ياد داشت هفته ديدگاه 27 مهر 84

مجاهدين اما استراتژی ديگری را دنبال می کردند . آنان سالها بود که با گزينش استراتژی " جنگ آزاديبخش نوين " ، تمامی تخم مرغهای خود را در سبد " ضرورتهای ژئوپليتيکی " منطقه ای گذاشته بودند .

اين استراتژی در تقابل با استراتژی " بسط " در درون رژيم حاکم بر ايران معنی می يابد . اعتقاد محوری در استراتژی " بسط " بر اين است که در " تعادل قوای " کنونی جهانی و منطقه ای محصول پايان " جنگ سرد " ، محصور ماندن " جمهوری اسلامی " در چارچوب مرزهای خودی به معنی مرگ تدريجی و در نهايت نابودی کامل آن است . بنابراين لازمه " حفظ نظام " بسط و گسترش در خارج از مرزهای جغرافيايی ست . اين استراتژی رژيم " جمهوری اسلامی" را عملا تبديل به يک رژيم " بحران زا " و " بحران زی " نموده و مناسبات آن با جهان خارج را در يک تقابل مداوم تبيين می کند .

عملکرد مادی اين استراتژی در جهان خارج و بويژه در سطح منطقه ای در دراز مدت راه به شکل گيری جبهه اعلام نشده ای می برد که اعضای آن هر يک به درجاتی رژيم " جمهوری اسلامی " را به مثابه " تهديد" منطقه ای قلمداد کرده و متمايل به حمايت از" فرصت " آ لترناتيو متشکل و قدرتمند آن يعنی " مجاهدين خلق ايران " و ارتش ازاديبخششان می گردند. به اين اعتباراستراتژی " جنگ آزاديبخش نوين" تا موقعی جواب دارد که آن استراتژی " بسط " عمل می کند !

به عبارت بهتر سلسله مراتب تضاد ها در کادر هر دوی اين استراتژی ها نه فقط حول تضادهای ملی که در اساس حول تضادهای منطقه ای شکل گرفته است . معيار دوری و نزديکی اجزاء تشکيل دهنده دو جبهه متخاصمی هم که حول يک تضاد منطقه ای مثلا جنگ ايران و عراق در گذشته و مبارزه با بنياد گرايی در شرايط کنونی ، شکل می گيرند نه ماهيت انها که منافع مشترکشان می باشد . به اين ترتيب اصلا جای تعجب نيست که در حاليکه در اين پروسه ارتجاع حاکم بر ايران همراه با سوريه به روسيه و چين کمونيست و ونزوئلا نزديک می شود ، نقطه مقابل آن يعنی مجاهدين هم به عربستان سعودی ، اردن و آمريکا نزديک گردد .

عين اين روند دارد هم اکنون هر چند در ابعاد هنوز ميکرو ، در عراق عمل می کند . از يک سو رژيم بدرستی تشخيص داده است که ايجاد و دامن زدن به بحران در عراق رابطه مستقيمی با طولانی تر شدن زمان پرداختن به معضل ايران از سوی ايالات متحده دارد . اما از سوی ديگر افزوده شدن بر ميزان دخالتهای رژيم ايران در عراق و تلاش آن در جهت تاثير گذاری بر تحولات عراق ،

هر دولتی را که در عراق سر کار بيايد ، صرفنظر از ماهيت آن ، اجبارا بطرف مجاهدين متمايل خواهد کرد.

البته به شرطی که مجاهدين موفق شوند همانگونه که تا کنون توانسته اند ، ارتش آزاديبخششان را بمثابه يک " پارامتر قدرت " به هر قيمت بر سر پا نگاه دارند .

خلاصه کنم ، جدای از هر تحليلی که راجع به شرايط کنونی ايران و تضادهای داخلی و بين المللی عمل کننده در حول و حوش آن داشته باشيم ، به محض خروج از پهنه تئوريک و ورود به صحنه عمل مشخص سياسی ، چاره ای جز استفاده از ابزارهای فعلا موجود در راستای يک تحول بنيادی درايران وجود ندارد . تفاوت دنيای روشنفکری صرف با دنيای انقلابيگری درست در همين نقطه است . يعنی نزول از برج عاج تنزه طلبی و ورود به قلب تضاد ها هر چند که تهديد آلودگی نيز در هر کنار و برزنی در کمين باشد .

سرنوشت انقلاب نوين مردم ايران را درگيری نظامی نهايی ميان دو نيروی جدی صحنه سياسی ايران يعنی " سپاه پاسداران " ارتجاع و " ارتش آزاديبخش ملی ايران" تعيين می کند .

ضرورتهای ژئو پليتيکی منطقه ای در اين راستا عمل می کند .


27 مهرماه 1384

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
احمدى‌نژاد: ايران آماده‌ى مذاكره درباره‌‌ى همه چيز با آمريكا ست ، بشرطى كه تغيير رژيم در كار نباشد .
" رئیس جمهور اسلامى ایران در گفتگو با روزنامه آمریکایی واشنگتن پست گفت : اگر دولت آمریکا طرح تغییر رژیم را کنار بگذارد تهران حاضر است در مورد همه‌ چیز مذاکره کند. به گزارش خبرگزارى ‌هاى فرانسه و ايسنا، احمدی‌نژاد در پاسخ به سوالی در مورد اینکه آیا بهبود روابط ایران با آمریکا بیشترین نفع را برای ایران دارد یا خیر گفت :
ما علاقمند به گفتگو با همه هستیم . ما معتقدیم که گفت ‌و گو بسیار بهتر از تهدید و مقابله است. وی افزود: ما در حال حاضر با بسیاری از کشورها گفتگو می‌کنیم . من پیش از این نیز گفته‌ام که آمریکا استثنا نیست، اما دولت آمریکا شرایط درست را ایجاد نمی‌کند و شانس گفتگوهای سازنده را از بین می ‌برد. احمدی ‌نژاد در بخش دیگری از سخنان خود دخالت شورای امنیت در برنامه هسته‌ای ایران را غیر قانونی خوانده و گفت: ما در چارچوب آژانس بین‌المللی انرژی اتمی فعالیت می‌کنیم و دوربین‌ها سایت‌های ما را کنترل می‌کنند. آژانس هیچ گزارشی دال بر وجود برنامه تسلیحات هسته‌ای در ایران منشتر نکرده است . "

2 /مهر/85
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بخشی از " چشم انداز " 18 آذر 1383

ايران آبستن تحولا تی است که شايد بسيار خونين باشند !

پيچيدگی روند تغييرات سياسی چه در ابعاد جهانی و چه در رابطه با مسائل ايران ايجاب می کند که برای مقابله درست با تحولات آتی و مداخله جدی در " پروسه تغيير" در ايران ، ويژگی های مرحله کنونی را شناخت و متناسب با قانونمنديهای حاکم بر آن راه گشود .

نگاهی به صحنه سياسی ايران و حضور رنگارنگ کوتوله های سياسی از سويی و ناآگاهی و انجماد فکری از سوی ديگر ، ضرورت مسلح شدن به اين شناخت را بيش از هر زمان ديگری در مقابل ما قرار می دهد .

پس از طرح " گلوباليستی ــ فوندامنتاليستی " يازدهم سپتامبر که شيپور آغاز " جنگ جهانی چهارم" را به صدا درآورد ، بارها و بارها، چه در نوشته ها و چه در مصاحبه هايم ، بر طرح " جناح بازها " در رابطه با ضرورت تعيين تکليف استراتژيک رژيم سياسی ايران در چارچوب طرح " خاورميانه بزرگ " ، اشاره داشته و تاکيد کرده بودم که بحث اساسی نه در رفتن و يا ماندن " جمهوری اسلامی " که بر سر جانشين سياسی آن بايستی جريان داشته باشد و اينکه :

نبرد کنونی ما بی ترديد " نبرد آلترناتيوها " ست !
بر آنچه که من از درون يک تحليل بيرون آورده ام ( يعنی طرح تعويض رژيم ) ، بدون شک خود رژيم " جمهوری اسلامی" نيز آگاه است ! رژيمی که هم " اطلاعاتش " و هم " ارتباطاتش " از من و امثال من بسا بيشتر است !

در همين رابطه نيز تلاشهای گسترده يکی دو سال گذشته و مذاکرات رژيم در لندن و ژنو و عراق با " ارتباطات " ذيقمت انگليسيش ، تنها يک محور اساسی داشت و آن :

گرفتن تضمين از آمريکا مبنی بر اينکه آنها نقشه ای برای تعويض رژيم در آينده نداشته باشند ، بود . تضمينی که هيچگاه موفق به گرفتن آن نشد و در آينده هم نخواهد گرديد .


18 آذر 1383

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برگرفته از مقاله رفيق بهرام رحمانی ، " جهان امروز" شماره 177، نيمه دوم شهريور 1385

75 نفر از اساتید دانشگاه‌های مختلف آمریكا با اشاره به شواهدی كه در تحقیقات خود جمع‌آوری كرده‌اند، اعلام نمودند حملات 11 سپتامبر 2001 به نیویورك و واشنگتن، توطئه‌ كاخ سفید برای توجیه اشغال دیگر كشورهای نفت ‌خیز بوده است .

مقامات کاخ سفید برای مخفی نگه داشتن برخی اسناد مربوط به حوادث 11 سپتامبر، همچنان اصرار می­ورزند. توماس کین، رئیس کمیسیون ویژه تحقیقات یازدهم سپتامبر، کاخ سفید را به علت ارائه ندادن گزارش‌های محرمانه سازمان­های اطلاعاتی این کشور درباره حادثه مزبور سرزنش کرده است.

آمریکا، یک سيستم كنترل دفاع هوايی دارد كه در شهرهای بزرگ هميشه فعال است و هر هواپيمایی كه از مسیر خود خارج شود و حركات مشكوكی داشته باشد بلافاصله مجبور به فرود می­شود و در صورت عدم همكاری آن را ساقط می‌نماید. این سیستم روز 11 سپتامبر آن سال يك ساعت و نیم پس از اصابت اولین هواپیما فعال شد. همچنین با توجه به امكانات گسترده جاسوسی و امنيت پروازی آمريكا، این که چند فروند هواپيمای مسافری در مسیر هوایی غيرمجاز آمریکا پرواز كنند و ردگيری نشوند، پذیرفتنی نیست.

علاوه براین، اسامی هيچ­يك از 19 عرب زبانی كه مقام‌های آمريكايی آن­ها را به عنوان عوامل حملات 11 سپتامبر معرفی كرده‌اند، در فهرست مسافران هواپيماها قيد نشده و جسد هيچيك از آنها نیز در محل حوادث شناسايی نشده است. همچنین 23 نفر از نزدیکان بن‌ لادن مدتی پس از حادثه یازده سپتامبر با هواپیمای مسافربری کوچکی که معمولا در اجاره کاخ سفید است به عربستان سعودی منتقل شدند. زیرا خانواده بن­لادن، در شرکت «کارلایل» سرمایه­ گذاری کرده بودند که جرج بوش ، سابقا مشاور مالی بود . مقر اصلی کارلایل در واشنگتن ، در خیابان پنسیلوانیا ، در سر راه کاخ سفید و کنگره آمریکا و نزدیک وزارتخانه های اصلی آژانس­های فدرال قرار دارد و چیزی بسیار مهم­تر از یک شرکت سرمایه­گذاری بود. ­

( از کتاب جنگ بوش­ها، نویسنده : اریک لوران )

در چنین شرایطی، 75 نفر از اساتید دانشگاه‌های مختلف آمریكا با اشاره به شواهدی كه در تحقیقات خود جمع‌آوری كرده‌اند، اعلام نمودند حملات 11 سپتامبر 2001 به نیویورك و واشنگتن ، توطئه‌ كاخ سفید برای توجیه اشغال دیگر كشورهای نفت‌ خیز بوده است.

به گزارش پایگاه اینترنتی فارس به نقل از روزنامه انگلیسی دیلی میل، هفتاد و پنج استاد دانشگاه آمریكا معتقدند حملات 11 سپتامبر سال 2001 كه زمینه­ساز حملات نظامی این كشور به عراق و افغانستان بود، در واقع توسط جنگ‌طلبان داخلی این كشور رهبری شده است. به عقیده این اساتید، حملات به نیویورك و واشنگتن اقدامی داخلی بود كه برای توجیه حمله و اشغال كشورهای نفت‌خیز انجام شد.

به گزارش روزنامه دیلی میل، طرح چنین نظریه‌ای در پنجمین سالگرد این حملات كه منجر به كشته شدن حدود 3 هزار نفر شد، باعث خشم مردم آمریكا شده است. البته این اساتید دانشگاه كه خود را روشنفكران حقیقت‌یاب 11 سپتامبر نامیده‌اند، معتقدند واقعیت‌ها و شواهدی كه آنها در تحقیقات خود به دست آورده‌اند واقعا غیرقابل انكار بوده و نقطه بزرگ­ترین توطئه تاریخ را به هم متصل می‌كند. این اساتید كه در دانشگاه‌های سراسر آمریكا مشغول به تدریس هستند، با انتشار مقاله‌ها و گزارشات مختلف، بسیاری از نظریات توطئه مطرح شده در اینترنت از سال 2001 تاكنون را قابل باور كرده‌اند. پروفسور استیون جونز، استاد فیزیك در یكی از دانشگاه‌های ایالت اوتاوا، و یكی از اعضای این گروه می‌گوید:

« ما باور نمی‌كنیم كه این 19 هواپیما ‌ربا و چند نفر دیگر در غارهای افغانستان به تنهایی این حملات را اجرا كرده‌اند . »

این اساتید دانشگاه آمریكا معتقدند تعدادی از نومحافظه‌كاران آمریكا در گروهی با نام پروژه قرن جدید آمریكا كه قرار است سیطره این كشور را بر جهان تضمین كند، حملات به مركز تجارت جهانی و پنتاگون را به عنوان بهانه‌ای برای حمله به افغانستان، عراق و بعدها ایران مطرح كرده‌اند. به گفته پروفسور جونز، امكان نداشت برج‌های دوقلو با برخورد دو هواپیمای مسافربری به این شكلی كه دیدیم فرو بریزند.

به گفته وی سوختن سوخت هواپیماهای جت دمای كافی برای ذوب كردن فولاد را تامین نمی‌كند و دود سفیدی كه در اطراف این ساختمان‌ها دیده شد نیز نشانه انفجار‌های كنترل شده برای فروریختن آنها است. كمیسیون تحقیقات كنگره درباره حملات 11 سپتامبر، پس از تحقیقات گسترده این نظریه توطئه را رد كرد اما این اساتید دانشگاه به دنبال قانع كردن كنگره برای بازگشایی این پرونده هستند. بررسی ساختار این ساختمان‌ها نشان داد آنها بر اثر مواد آتش ‌زا كه منجر به ذوب شدن فولادها شده است ، ضعیف شده و سپس سقوط كرده‌اند.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بخشی از " جنگ چهارم " ، يادداشت هفته ديدگاه : 27 تيرماه 1384

متاسفم که نمی توانم تفسير رسانه های خوشنام غربی را در رابطه با انفجارهای لندن و نيويورک آنهم به نقل از منابع خوشنامتر از خودشان يعنی مقامات دولتی آمريکايی ــ انگليسی ، باور کنم . باور نمی کنم که خالق 11 سپتامبر 2001 " القاعده " بوده است .

هر آنکس که از دور هم دستی بر آتش مبارزه مسلحانه داشته باشد ، بخوبی می داند که در عملياتی مشابه 11 سپتامبر که تنها در کادر جنگ چريک شهری قابل تفسير است ، مطلقا امکان موفقيت صد در صد و تام و تمام تمامی عمليات همزمان وجود ندارد . آنهم با استفاده از تيغ موکت بری و چاقوی خيار پوست کنی !

احتمال موفقيت يک عمليات نظامی در شهر بدليل وجود پارامترهايی که مستقل از فرد و يا تيم عمل کننده وجود دارند ، همواره پنجاه ــ پنجاه است . اين احتمال در صورت انجام دو عمليات همزمان تقليل می يابد و به همين ترتيب با افزايش تعداد عمليات همزمان ، به همان ميزان احتمال موفقيت عمليات مذکور کاهش می يابد .

متاسفم که نمی توانم باور کنم که در" مرکز تجارت جهانی" که محل استقرار بزرگترين گردانندگان اقتصاد دنيا هست ، به غير از صدها نفر کارگر رستوران و منشی دون پايه و جهانگرد و آدمهای کاملا عادی ، حتی خون از دماغ يک نفر از دانه درشتهايی که از قضا سکان اقتصاد جهانی را نيز در دست دارند و دفتر کارشان هم از اتفاق در همان برجهای کذايی بوده است ، نيامده است ! مگر آنکه قبلا توسط " القاعده" خبر دار شده باشند !

با اينهمه باور دارم که بدون 11 سپتامبر و بدون " القاعده " نه می شد ادعای " مورد حمله واقع شدن " ايالات متحده را بروی آنتن های جهان متمدن ! برد و نه آغاز " جنگ جهانی چهارم " متصور بود .


27 تيرماه 1384

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بخشی از" علاقه حزب حکمتيست به جدال تئوريک ! بخش دوم " 11 مرداد 1384

11 سپتامبر 2001 ، آغاز " جنگ جهانی چهارم " !

پيش از ورود به بحث يک چيز را می خواهم روشن کنم . اينکه با طرح اين موضوع بدنبال چه چيزی هستم ؟

با اين بحث من به طرح يک " تئوری " پرداخته ام . تئوری فراگيری که در چارچوب آن می توان روند همواره پيچيده شونده معادلات موجود در " سياست بين الملل " و تناقضات ميان حوادث و رويدادهای بظاهر بی ارتباط با يکديگر را بهتر فهم کرد و با تهاجم بی رويه و هدفدار " اطلاعات کاناليزه شده " توسط شبکه عظيم رسانه ای حاکم ، مقابله کرد .

در کادر اين تئوری " مبنای" آگاهی فرد ، عقل و خرد و " شرط " آن اطلاعات است . درست عکس آن چيزی که " سيستم حاکم " با پديده " انقلاب انفرماتيک" بدنبال تحقق آن است ! فکرش را بکنيد ! سيلی از اطلاعات رنگارنگ در اختيار شما قرار می گيرد. صدها کانال ماهواره ای ، هزاران سايت اينترنتی ، يک جريان مداوم و مستمر تبليغاتی و در کنار آنها شبکه ای سازمانيافته از تزريق بی وقفه اطلاعات غلط ! تحليلهای طراز سيستم حاکم و .....

اما تا آنجا يی که به اين بحث بر می گردد ، مسئله اين است که آيا درست است که عنصر آگاه ، مبنای تحليلهای سياسيش را اساسا اطلاعاتی قرار دهد که " دولت آمريکا " منبع آن می باشد ؟ اطلاعاتی که امکان تشخيص صحت و سقم آن برای هيچ فرد و نهاد مستقل از دولت مذکور و يا منابع بی طرفی وجود ندارد .

آيا تاسف بار نيست حزبی که در عالم پندار ، خود را مدعی رهبری انقلاب توده ها ! نيز می داند ، فقط چند ساعت پس از واقعه 11 سپتامبر اعلاميه صادر کند و پيش از اينکه هنوز چيزی مشخص شده باشد ، ضمن قلمداد کردن مرگ اسف انگيز چند صد نفر به عنوان " نسل کشی"! ( انگاری که واژه ها بار و مفهوم خاص خود را ندارند ) ، از موضع قضاوت حتما عادلانه ، حکم محکوميت " اسلام سياسی" را صادر می کند.

آخر مگر در همين زادگاه عقيدتی و سياسی شما ( يعنی غرب ) ، همه بی گناه نيستند مگر آنکه عکس آن ثابت شود ؟ شما آقای کمانگر که مرا متهم می کنيد که می خواهم ثابت کنم دولت آمريکا عامل جنايت 11 سپتامبر بوده است ، چه توجيهی برای اين موضع گيری حزبتان آنهم در زمان حيات بنيانگذار آن داشته ايد . جرم " تروريستهای اسلامی " در کدام پروسه قضايی ثابت شده بود که شما اطلاعيه می داديد ؟

اگر حرف و ادعای دولت آمريکا ( که خود در عالم واقع چيزی جز مامورين اجرايی مطامع و منويات " طبقه ويژه " ای که افسار واقعی قدرت سياسی و اقتصادی را در دست دارند ، نيست ) برای شما اينقدر سنديت داشت ، ديگر مخالفتتان با جنگ عراق چه صيغه ای بود ؟

با اينحال من بر خلاف ادعای شما ، اصلا بدنبال ثابت کردن اين نيستم که دولتهای آمريکا و انگليس ، خود عامل وقايع 11 سپتامبر 2001 و 7 ژوييه 2005 بوده اند يا نه.

نه اين که دلم نخواهد ! نه ، برخلاف شما که پيشاپيش مجرم را مشخص کرده ايد ، من و نه فقط من که هيچکس ديگری در شرايط کنونی اساسا امکان اثبات و يا رد اين اتهام را ندارد ! چرا که برای اينکار در درجه اول نياز به دسترسی داشتن به اسناد و مدارک و شواهد جمع آوری شده ايست که در اختيار هيچکس جز همان دولتهای مربوطه نبوده و نيست !

ضمن اينکه در تحليل نهايی آنچه که برای من نقش تعيين کننده در " تئوری جنگ چهارم " دارد ، نه عاملين 11 سپتامبر که پی آمدهای آن در ابعاد جهانی است .

من تنها ادعاهای دولت آمريکا را در رابطه با 11 سپتامبر ، بزير علامت سوآل برده ام . من لا طاعلاتی را که توسط سخنگويان رسمی و غير رسمی آمريکايی ــ اسراييلی ، و توسط سيستم رسانه ای متعلق به همان " طبقه ويژه " ، به شعور اجتماعی تزريق می شود ، باور ندارم !

شما ولی آزاديد که مبنای تحليلهای سياسيتان را همين اطلاعات قرار دهيد ! من می گويم اثبات اينکه عمليات 11 سپتامبر ، عمليات انتحاری بوده اند ، اينکه مسببان آن همان 19 نفری هستند که عکسهايشان را دولت آمريکا از طريق شبکه عظيم رسانه ای به نمايش گذاشته و خلاصه اينکه دولت مربوطه از وقوع چنين فاجعه ای بی اطلاع بوده را ، تنها زمانی ممکن می دانم که امکان دسترسی آزادانه نهادهای مستقل غير دولتی به اطلاعات واقعی ، اسناد و مدارک و شواهد موجود و شاهدان واقعه وجود داشته باشد . در غير اينصورت داستانهای نقل شده توسط پنتاگون و سازمان سيا و اف بی آی را باور ندارم . شما ولی مختاريد که تمامی اين مهملات را دربست پذيرفته و بازتوليد کنيد .

من می گويم طرحهای مربوط به " جنگ چهارم " سالها پيش از 11 سپتامبر و بلافاصله پس از فروپاشی اتحاد شوروی سابق ، تهيه و در ميان نخبگان " طبقه ويژه" به بحث گذاشته شده است . باور نمی کنيد يک نگاهی به سندی که توسط دو استراتژيسين عمده " جناح بازها " يعنی " پاول ولفوويتز " و " ريچارد پرل " ، بلافاصله پس از فروپاشی اتحاد شوروی در دسامبر 1991 ، تهيه شده و در 8 مارس 1992 بخشی از آن در روزنامه صهيونيستی " نيويورک تايمز" انتشار يافت ، بياندازيد . سندی که در ميان امضا کنندگان آن به غير از دو نفر فوق ، نامهای نه چندان نا آشنايی همچون " لوييس لی بی " ، " اريک ادل مان" و " زلمای خليل زاد " نيز به چشم می خورند . اولی با تشکيل کابينه " جرج دبليو بوش " ، سمت رياست دفتر قدرت واقعی در کاخ سفيد يعنی " ديک چينی " را عهده دار می شود و ديگری مشاورت سياست خارجی او را ! سومی هم که قاعدتا می بايست برای هر کس که بطور ظاهری نيز اوضاع و احوال منطقه را دنبال می کند ، نامی آشنا باشد . همانی که سرنوشت افغانستان تحت اشغال و مسئوليت " حامد کرزای " را در دستهای او قرار داده بودند .

در اين سند طبقه بندی شده که تحت عنوان defense policy planning به معنی " طراحی سياست دفاعی " به نخبگان هيئت حاکمه آمريکا ارائه شده بود ، بصراحت استراتژی " جهان تک قطبی" و نقش و جايگاه ايالات متحده به مثابه تنها ابرقدرت و شيوه های تحقق اين استراتژی و ابزار آن يعنی اتکاء بی حد و مرز به owerwhelming power يا " قدرت نظامی توا ن کاه " ، به تصوير کشيده شده است . تصوير ابرقدرتی يگانه به مثابه " پادگانی تا دندان مسلح ، بر بالای تپه و مسلط بر شهر" ! در مقدمه سند آمده است :

" هدف اول عبارت است از پيشگيری از ظهور يک رقيب جديد که قادر به ايجاد تهديدی از نوع تهديد قبلی شوروی درهر نقطه از جهان باشد ."

تاکتيک محوری دراستراتژی " جنگ جهانی چهارم " برهمين مبنا تاکتيک " پيشگيری " است که جايگزين تاکتيک محوری " جنگ جهانی سوم" ( موسوم به جنگ سرد) يعنی تاکتيک " بازدارندگی " بايد می گرديد .

پياده کردن اين استراتژی بدون هدف قرار گرفته شدن ايالات متحده در ابعاد ماکرو اساسا امکان پذير نبود !


11 مرداد 1384

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


بخشی از مصاحبه با " سايت طليعه " ، سوم ديماه 1383

س ــ محور بعدی منطقا بعد از خاتمی است و موضوع انتخابات رياست جمهوری در بهار آينده . در اين رابطه چه تحليلی داريد و سرنوشت اين انتخابات را چگونه ارزيابی می کنيد ؟

ج ــ رژيم " جمهوری اسلامی " به سمت تکپايه شدن پيش می رود . تنها گزينه ای که می تواند در اين روند اخلال ايجاد کند ، حضور دوباره " رفسنجانی " در اين به اصطلاح انتخابات می باشد . در اين رابطه هم رفسنجانی بی آبروتر از آن است که بشود بر روی او حساب باز کرد و هم مصالح نظام با توجه به مجموعه شرايط داخلی و بين المللی اساسا اجازه کوچکترين شکاف در بالا را به حاکميت بعد از خاتمی می دهد . همين قدر که تا حالا حضور امثال خاتمی هم تحمل می شود هيچ دليلی ندارد جز انطباق روز افزون " مقام رياست جمهوری " با مصالح نظام و کرنش بی پايان او در مقابل " مقام معظم رهبری" !


سوم ديماه 1383


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Friday, May 26, 2006

گفتگوی دکتر زری اصفهانی با بيژن نيابتی
بخش چهارم : مبانی تئوريک " راه حل سوم " ، 4 خرداد 1385
بخش سوم
بخش دوم
بخش اول

س ــ انبوهی سوآل بجا مانده است ، ولی ظاهرا شما مايليد که گفتگو را امروز ببنديم . به همين دليل هم من می روم روی آن محوری که شما خود " محور اصلی " ناميده ايد . " راه حل سوم " چيست ؟ مکانيزم آن کدام است ؟ چرا به جز شما تا کنون هيچکس نتوانسته وارد مکانيزم آن شود ؟ سوآلات زيادی در اين رابطه رسيده است . پرسيده می شود که چرا توضيح مکفی در اين زمينه داده نشده است ؟

ج ــ چرا توضيح داده نشده است ! " راه حل سوم " يعنی تغيير دمکراتيک توسط مردم و مقاومت ايران . از اين مکفی تر هم مگر می شود توضيح داد ؟

ولی از شوخی گذشته ، فکر می کنم طيف موسوم به " طيف هواداران مقاومت" بکنار ، در درون خود شورا و مجاهدين هم کمتر کسی ، درک روشنی از محتوا و مکانيزم واقعی " راه حل سوم" داشته باشد ! در رابطه با تاکتيک " رفراندوم " هم همين بود . عده ای واقعا امر برشان مشتبه شده بود که " رفراندوم ، رفراندوم اين است شعار مردم"

اين البته شامل طيفی از مسئولين مجاهدين و تعداد انگشت شماری از اعضای شورا نمی شود . دليل اينکه به جز من هيچکس ديگر وارد اين بحث نشده را ( منظورم البته آدمهای ذيصلاح و مطلع هست و نه هواداران خرده پا ) نمی دانم ! شايد ملاحظات سياسی باشد و يا کمبود جسارت مکفی !

می دانيد يکی از معضلات صحنه سياسی ما چه در داخل و چه در خارج ، نبودن همزمان دو عنصر " صداقت " و " جسارت " در شخصيتهاست . آنی را که " جسارت" است ، " صداقت " نيست و آنکه را که " صداقت" هست ، " جسارت " نه ! بگذريم از آنکه بسياری را هم نه اين است و نه آن !

به هر حال آنچه که ضرورت دارد اين است که بدون جا افتادن مهمترين تاکتيک مقاومت مسلحانه ( تاکتيک محوری ) ، نه می توان انتظار موفقيت يک بسيج گسترده در اطراف آنرا داشت و نه جلوی يک ريزش نيرويی محتمل را درآينده گرفت .

س ــ منظورتان از ريزش نيرويی محتمل چيست ؟

ج ــ ببينيد ، در کادر يک مقاومت سازمانيافته ، اگر مسائل سياسی نيروهای شرکت کننده در آن حل ناشده باقی بمانند ، در دراز مدت بروز تشکيلاتی پيدا می کنند . اين قانون عام حاکم بر حرکتهای سازمانيافته می باشد . جدای از اين به ميزانی که صعوبت يک مبارزه سياسی بالاتر و گردنه های در مسير بيشتر باشند ، نفس واقعيت وجودی " ريزشهای نيرويی" در سر هر پيچ و گردنه ای ، اصلا چيز عجيب و غير معمولی نيست . هر جريان سياسی جدی هم به هنگام تصميم گيری های خطير سياسی ، همواره يک درصد قابل قبولی از " ريزش نيرو " را در محاسبات خود وارد می کند .

فی المثل اگر مواضع سياسی خود مجاهدين را در نظر بگيريد ، نه در مقطع 30 خرداد 60 غير از اين بود و نه در مورد ائتلاف با بنی صدر و نه در رفتن به عراق و دوران پس از فروغ جاويدان .

در دوران اخير هم چه در مقطع " خلع سلاح " و چه در مقاطعی همچون " رفراندوم" و غيره ، بجز اين نبود . در هر يک از اين گردنه ها ، به ميزانی که پس گردنه از پيش در معرض ديد قرار می گرفت ، به همان ميزان ، درصد " ريزش نيرويی" پايين و گذار از گردنه ساده تر بود و بالعکس نه !

اين " قانون عام " در شرايط پيچيده ای که " قدر " يک ملتی رقم می خورد نيز همچنان جاری و ساری است . شرايط و اوضاع و احوالی که عمده ترين مشخصه آن ضرورت " بسيج نيروی کلان " و آخرين چيزی که پذيرفتنی هست ، " ريزش نيرويی" است .

اما پيش از ورود به بحث بياييد با هم نگاهی به صحنه سياسی ايران بياندازيم .

نيروهای بالقوه " آلترناتيو مطلوب " آمريکا و اروپا ، يعنی ليبرال دمکراسی که طيف گسترده ای از اصلاح طلبان درون رژيم " جمهوری اسلامی " تا بخشهای اهلی شده سلطنت مدفون را باضافه جمهوريخواهان دمکراسی محور و نادمين سابقا چپ و احزاب و گروه های قوم گرا را در بر می گيرد ، در منتهای درماندگی سياسی و فقدان اقبال توده ای ، عاجز از تشکيل يک بديل مادی و فاقد يک رهبری کاريسماتيک و مورد پذيرش غرب ، عملا از هر گونه تاثير گذاری در روند تحولات عادی بدور بوده و تنها در صورت دست بالا پيدا کردن سناريوی تهاجم نظامی آمريکا و" ائتلاف داوطلب" ، قابل استفاده خواهد بود . بديهی است که سرمايه گذاری آمريکايی ــ اسرائيلی بر روی اين طيف بويژه آنها که از درون رژيم می آيند ، همين حالا هم دست بالا را دارد .

احزاب و سازمانهای کوچک و بزرگ طيف سرنگونی طلب و مهمتر از آنها خيل عظيم " منفردين " که علی رغم جدايی تشکيلاتی و استقلال ظاهری از تشکيلات مادر ، همچنان همان " سيستم ارزشی " سابق را با خود حمل نموده و با صحنه سياسی نيز همانگونه تنظيم رابطه می کنند ، فاقد هرگونه امکان تاثير گذاری واقعی بر روند تحولات جاری بوده و همچنان به رسالت تاريخی ! خود در قرار گرفتن در حاشيه تحولات اجتماعی ، وفادار مانده اند .

با اينحال اين طيف از پتانسيل بالايی برخوردار بوده که اين پتانسيل تنها در پيوند با " سازمان مجاهدين خلق " و در چارچوب يک " جبهه واقعی" ، می تواند ماده شود .

س ــ آيا اين " جبهه واقعی " مورد اشاره شما می تواند " شورای ملی مقاومت " باشد ؟

ج ــ نه ! " شورای ملی مقاومت " بدنبال تحولاتی که بويژه در دهه هفتاد خورشيدی در آن صورت پذيرفت ، بيش از آنکه يک " ائتلاف سياسی فراگير" باشد ، کارکرد يک " پارلمان در تبعيد " را پيدا کرده است !

يعنی به جای آنکه چارچوبی برای تجمع نمايندگان نيروها و گرايشات سياسی موتلف باشد ، تجمع نمايندگان اقشار اجتماعی جامعه است . به عبارت ديگر تجمعی است از نمايندگان " هوادار و يا متمايل به مجاهدين " در اقشار و اصناف گوناگون جامعه ، مثل نمايندگان جامعه هنری ، ورزشی ، دانشگاهی ، اصناف بازار ، اقليتهای قومی و مذهبی و غيره . به اضافه شخصيتهای سياسی باقيمانده از جريانات سياسی سابق عضو در " شورای ملی مقاومت " اسبق !

می بينيد که احزاب و سازمانهايی هم که بسيار به لحاظ سياسی به مجاهدين نزديک هستند ، مثل " حزب سبزهای ايران " و سازمان کردی " خباط " ، هنوز هم که هنوز است " مقام " عضويت شورا را کسب نکرده اند !

س ــ و خود شما ؟ يکی از وب لاگ نويسان پرسيده است که چرا خود آقای نيابتی عضو " شورای ملی مقاومت " نمی شوند ؟

ج ــ بدلايل گوناگون ! مهمترين آنها اين است که سطح تئوريک و سياسی و توان مسئله حل کنی من ، بسا پايين تر از اشلی است که در ميان اعضای کنونی رسميت يافته است . در اين زمينه بايد بيشتر کار کنم .

دو ديگر آنکه برای عضويت در يک " ائتلاف سياسی" ، حداقل هايی از " هژمونی پذيری" نسبت به چارچوبهای التزام داده شده ضروری است . متاسفانه يکی از ويژگی های مسئله سازی که من اتفاقا از خود مجاهدين به ارث برده ام ، همين " هژمونی ناپذيری" است . در اين زمينه هم بايد بيشتر کار کنم !

علاوه بر اين مرا عادات ناشايستی است که کمتر با دنيای سياست معمول می خواند و معقول هم نيست ! مهمترين آنها اين است که من علاقه دارم که تمام حرف را بزنم و نه نيمی و يا بخشی از آنرا که بصرفه تر است ! عادت معقولی نيست . در اين زمينه هم در زمينه فراگيری ، کار اندکی را در مقابل ندارم !

ضمنا بايد يک اعترافی هم برای آن دوست وب لاگ نويس کرده باشم و آن اينکه مستقل از آنکه طرف مقابل يعنی شورا ، در رابطه با امثال من چگونه می انديشد ، برای آنی که روابط و مناسبات مجاهدين را پسٍ پشت نهاده است ، عضويت در شورا ، ارتقاء نيست ! باز هم مرا وادار به ورود در معقولات می کنيد !

س ــ " جبهه همبستگی ملی " چطور ؟ آيا اين جبهه در صورت تحقق می تواند مصداق آن " جبهه واقعی " مورد اشاره شما باشد ؟

ج ــ می توانست که باشد ، اگر که پاسخ می گرفت ! بحثش را قبلا کرده ايم . فعلا درکی که مجاهدين از اين جبهه دارند ، بيشتر " جبهه همبستگی با مقاومت ايران " است تا خود " جبهه همبستگی ملی " به مفهوم تشکيلاتی ، سياسی و ائتلافی آن .

با اينحال طرح " جبهه همبستگی ملی " به عنوان يک طرح مشخص و مدونی که از

سوی نيروی محوری مقاومت به صحنه سياسی ايران ارائه شده است ، همانگونه که گفتم به مثابه يک کارت بازی نشده و بسيار ضروری در تحولات آتی همچنان بر روی ميز باقی خواهد ماند .

خوب اجازه بدهيد دوباره به بحثمان برگرديم .

مجاهدين بدليل در اختيار داشتن تنها " ابزار سرنگونی " موجود ، يعنی " ارتش آزاديبخش ملی " و استحکام سياسی و تشکيلاتی کم نظير و بر کاکل يک مناسبات گسترده و بسيار ضروری ديپلماتيک ، مهمترين " آکتور داخلی " در تحولات آتی بوده و اوضاع به هر طرف هم که بچرخد ، مهمترين " آکتور داخلی " نيز همچنان خواهند ماند . چه برخی را خوش بيايد و چه نه !

حالا ببينيم که صحنه سياست جهانی چگونه است .

يک طرف قضيه ، ابر قدرتی ( که ضمنا تنها ابرقدرت موجود نيز هست ) ، قرار دارد که دور تا دور ايران حضور نظامی داشته و تا حالا عجالتا دو رژيم را هم با زور تغيير داده و تغيير " رژيم سياسی " ايران را هم در برنامه دارد . اينرا من سالهاست که بی هيچ اعوجاجی گفته و بر آن تاکيد داشته ام . الان شمار کسانی که به اين سناريو اعتقاد پيدا کرده اند ، ديگر اندک نيست !

بنابراين تا آنجا که به مقوله تغيير رژيم بر می گردد ، همين آمريکای جهانخوار ! مهمترين " آکتور خارجی " در تحولات آتی بوده و اوضاع به هر طرف هم که بچرخد ، مهمترين " آکتور خارجی " نيز همچنان خواهد ماند . چه برخی را خوش بيايد و چه نه !

قدرتهای ديگری هم به مانند چين ، روسيه ، اروپای متحد و ژاپن ، وجود دارند که در کادر استراتژی های کلان " جهان تک قطبی " و يا " جهان چند قطبی " منافع تاکتيکی و يا استراتژيکيشان با ايالات متحده در رابطه با " طرح خاورميانه بزرگ " بطور عام و معضل ايران بطور خاص ، تصادم پيدا می کند و به همين اعتبار هم در تمامی فعل و انفعالات مربوط به تحولات در کادر خاورميانه بزرگ و به تبع آن ايران بعضا از يک حضور تاثيرگذارنده قوی و البته نه تعيين کننده برخوردار خواهند بود .

بنابراين حرکت انقلاب ايران تنها در يک تعامل پيچيده و در متن يک تنظيم رابطه بسيار شکننده و فوق العاده حساس با آکتورهای جهانی بطورعام و " آکتور اصلی " يعنی ايالات متحده و از ميان سنگلاخها و دره های هول انگيز و پر خطر ، جريان داشته و با کوچکترين اشتباهی تبديل به يک ضد انقلاب هراس انگيز خواهد گشت . ضد انقلابی که جدای از تحميل فجايع انسانی و انهدام ساختاری جامعه مدنی ، استقلال ايران را نيز برای يک دوران بزير علامت سوآل خواهد برد .

س ــ آيا امکان يک تحول انقلابی مانند نپال در ايران نيست ؟

ج ــ مسلما نه ! نپال همچنان که کشورهای آمريکای لاتين ، در شرايط کنونی در نقطه تصادم منافع قدرتهای جهانی قرار نداشته و به همين اعتبار نيز امکان تحولات

انقلابی بدور از تاثير گذاری از خارج ، در کشورهای مربوطه وجود دارد . علاوه بر آن فی المثل در نپال ، انقلابيون مائوئيست ، در ميان توده های خود و در يک ارتباط تنگاتنگ با آنها موفق به پيش برد اهدافشان شده اند . اين ارتباط در رابطه با ايران اساسا موجود نيست و انقلابيون ايران به هر دليل موجه و يا غير موجه ، در ميان توده ها و در يک ارتباط ارگانيک با آنها نبوده و در " خاک خودی " حضور ندارند .

جنگ يا انقلاب !

واقعيت اين است که بدنبال شکست خط مماشات و ديالوگ با رژيم " جمهوری اسلامی" دو گزينه بيشتر در پيش روی ما وجود ندارد . يا می بايست تماشاگر يک تهاجم نظامی افسار گسيخته آمريکا در راس " ائتلاف کشورهای داوطلب " با عواقب غيرقابل پيش بينی و فاجعه باری بود که حيات و ممات ايران و تماميت ارضی آنرا بزيرعلامت سوآل خواهد برد و يا خود با تمام قوا بدنبال بزير کشيدن حاکميتی باشيم که جز با اعمال قهر از ميدان بدر نخواهد رفت . اينهم در شرايط کنونی يک راه بيشتر ندارد :

سرنگونی از خارج و از طريق تهاجم گسترده و سراسری " ارتش آزاديبخش ملی ايران"

بنابراين می بينيد که در مقابل ما انتخابهای گوناگونی قرار ندارد . اين تا آنجايی است که به ما و انقلاب ايران بر می گردد . اما اين تمامی داستان نيست . مسئله اين است که تحقق حرکت اين " ارتش آزاديبخش" ، تنها منوط به يک اجماع جهانی بر سر مقوله تغيير رژيم توسط " عنصر داخلی " است و لا غير .

اين اجماع جهانی نيز با نامه نگاری ايرانيان خشمگين ! به اين يا آن نهاد بين المللی و يا اين تظاهرات و آن آکسيون و اين اطلاعيه و آن بيانيه و ..... حاصل نمی شود ! بلکه اين اجماع در انتهای راه طی شده ای قرار دارد که اولا :

ــ رژيم " جمهوری اسلامی " راه تسليم محض را انتخاب نکند ، يعنی آنچه را که در مقاله " حس ششم " خودکشی ناميده بودم .

ــ تلاشهای گسترده اروپا و آمريکا برای دست سازی " آلترناتيو مطلوب" به جايی نرسد .

ــ ارتش آزادييخش ، محکم و استوار و بدون ريزش بر جا بماند .

ــ آمريکا نتواند تا مقطع انتخابات 2007 خود را از باتلاق عراق بيرون بکشد .

ــ آمريکا و بلوک " کشورهای داوطلب " قادر به تامين هزينه های مالی و انسانی يک جنگ تمام عيار بر عليه ايران نباشند .

ــ پذيرش " راه حل سوم" در مقابل راه حل " جنگ" از سوی آمريکايی ها ، به معنی تن دادن آنان به آلترناتيو انقلاب و پذيرش دادن ايران درمقابل گرفتن خاورميانه بدون ايران ،


تنها زمانی امکان پذير است که مصالح استراتژيکی آنها در کادر" طرح خاورميانه بزرگ" بر منافع تاکتيکيشان در رابطه با از دست دادن موقت ايران ( با تضمين خنثی ماندن فاکتور ايران در رابطه با تحولات آتی منطقه ) بچربد .

س ــ پس تا آنموقع راهی طولانی مانده است !

ج ــ آری ، ولی سرعت تحولات که در هفته ها و ماه های آينده شتاب بيشتری هم خواهد يافت ، زمان طی اين مسير طولانی را کوتاه خواهد کرد .

س ــ و پاسخ شما به احتمالات بالا ؟

ج ــ اين پاسخ ها را قبلا پراکنده داده ام ولی ساده شده آن در رابطه با رژيم ، آنها بين خودکشی و مرگ با عزت ! دومی را برگزيده اند .

ــ هيچ آلترناتيوی بدون حضور مجاهدين شکل نخواهد گرفت .

ــ ارتش آزاديبخش ، محکم و استوار بر جا خواهد ماند .

ــ آمريکا و متحدينش نخواهند توانست خود را از باتلاق عراق بيرون بکشند .

س ــ پس شما معتقديد که چاره ای جز رو آوردن به مجاهدين نيست ؟

ج ــ آمريکايی ها تنها در شرايط استيصال مطلق رو به مجاهدين خواهند آورد . بعبارت بهتر پذيرش راه حل مجاهدين يعنی همان " راه حل سوم " آخرين انتخاب آنها خواهد بود .

س ــ به چه دليل شما " راه حل سوم " را راه حل " انقلاب " در مقابل آلترناتيو " جنگ " می دانيد ؟ اگر ممکن است اين را باز هم بيشتر باز کنيد .

ج ــ بسيار خوب . اول بايد ببينيم که ويژگی های اين " راه حل " چيست تا بتوانيم مبانی تئوريک آن را بهتر فهم کنيم .

ــ اولين ويژگی اين " راه حل" ، قهرآميز بودن آن است . به اين معنی که اساس آن بر مبنای تعرض نظامی " ارتش آزاديبخش ملی ايران" با هدف درهم شکستن ماشين نظامی
رژيم " جمهوری اسلامی " ، پی ريزی شده است .

ــ دومين ويژگی اين " راه حل " ، ورود عنصر اجتماعی به صحنه در نقطه شکسته شدن تعادل قوای نظامی ميان " ارتش آزاديبخش " و " سپاه پاسداران " می باشد . ورود اين عنصر ، ضمن آنکه به پاره شدن قطعی توراختناق می انجامد و در امتداد خود راه قيام توده ای را می گشايد ، راه بند و بست از بالا را هم بطور استراتژيک می بندد .

سومين ويژگی " راه حل سوم " ، تامين هژمونی عنصر دمکراتيک ــ انقلابی و بی کلاه ماندن سر " بورژوازی ضد انقلابی " در پروسه تغيير می باشد .

چهارمين و مهمترين ويزگی اين " راه حل " ، حفظ و تامين استقلال ايران در يکی از خطرناکترين پيچهای تاريخ اين مرز و بوم است . هر راه حلی به جز اين ، استقلال ايران را برای يک دوران به زير علامت سوآل خواهد برد . حالا قابل فهم است که چرا می گويم ، " راه حل سوم " آخرين انتخاب آمريکا خواهد بود ؟

کارکردهای " ارتش آزاديبخش ملی " در شرايط فروپاشی رژيم " جمهوری اسلامی "

فروپاشی زود هنگام رژيم ، تهديد شعله کشيدن يک جنگ داخلی گسترده را در سراسر ايران بدنبال خواهد داشت . بافت ملوک الطوايفی حاکميت ارتجاع و تعدد کانونهای مختلف قدرت نظامی ، چه در کادر حاکميت و چه در کادر دستجات قوم گرا ، تصوير سياه يک جنگ داخلی بی پايان را در مقابل چشمان هر آنکه می خواهد و می تواند که ببيند ، به نمايش می گذارد .

جلوگيری از گسترش يک جنگ داخلی محتمل و بر چيدن بساط کانونهای متعدد قدرت يکی از مهمترين کارکردهای " ارتش آزاديبخش ملی " خواهد بود .

کارکرد ديگر اين ارتش ، جايگزينی ارتش و سپاه ضد خلقی در نقطه فروپاشی رژيم و جلوگيری از شرايط مشابه ای است که در عراق و بدنبال انحلال ارتش بعث بوجود آمد .

مکانيزم " راه حل سوم " !

گفتم که تن دادن آمريکا و نيروهای موسوم به ائتلاف به " راه حل سوم " ، آخرين انتخاب آنها در شرايط استيصال مطلق خواهد بود . از سوی ديگر دست بالا پيدا کردن اين راه حل و باز شدن راه " ارتش آزاديبخش " تنها شانس مجاهدين برای تصاحب قدرت سياسی و بيرون آمدنشان از صندوقها در اولين انتخابات متعاقب هم خواهد بود . بهمين دليل هم مجاهدين حاضر به پرداخت بالا ترين هزينه ها در اين راه هستند . همکاری با ائتلاف به رهبری ايالات متحده و حرکت در چارچوب قواعد و قوانين شناخته شده بين المللی و وفاداری به " قواعد بازی " از جمله آنهاست .

س ــ حد اين همکاری تا کجاست ؟

ج ــ فکر می کنم تا حد ايفای نقش يک" اتحاد شمال" ، اما بدون کرزای و بدون اشغال !

س ــ اين حرف بزرگی است . منظورتان از " بدون کرزای " چيست ؟

ج ــ يعنی اول بايد آمريکايی ها به " هژمونی" مجاهدين در پروسه تغيير گردن بگذارند . يعنی همان چيزی که بيشتر از بيست سال است که مورد اختلاف بوده و مجاهدين هرگز زير بار آن نرفته اند . فکر می کنم اين حرف خيلی بزرگتر باشد !

س ــ اگر تحليل شما درست باشد ، اين همکاری چقدر مشروعيت دارد ؟

ج ــ هر چقدر که آرمان آزادی ايران مشروعيت دارد ، همانقدر که استقلال ايران ضرورت دارد . به همان اندازه که انقلاب مشروعيت دارد . به همان ميزان که در اين مقطع حساس حفظ تماميت ارضی ايران ارزش دارد . همانقدر که همکاری لنين با آلمانها مشروعيت داشت ، به همان اندازه که اتحاد موقت استالين با امپريالسيم عليه فاشيسم و نازيسم مشروعيت داشت .

تمامی اينها بسته به اين است که هژمونی انقلاب تامين و تضمين شده باشد . اين همان نقطه مرکزی و قطب نمای سمت و سوی هر تحول اجتماعی است . اصل اين است . اگر اين براستی تضمين شده باشد ، بقيه مسائل هر اندازه که مهم هم باشند ، تنها ارزش حاشيه ای دارند . مهم اين است که شما اصولتان را نفروخته باشيد .

خوب حالا من تلاش می کنم که تصويری از اين پروسه را در مقابل چشمان شما مجسم کنم . گفتم که پيش از هر چيز و ابتدا به ساکن می بايستی که مشکل سياسی پيش پای " ارتش آزاديبخش ملی " حل و فصل شود . يعنی همانگونه که قبلا هم گفتم می بايستی آکتورهای عمل کننده در رابطه با مسئله " تعويض رژيم سياسی ايران " و در رآس همه دولت ايالات متحده آمريکا ، در رابطه با استفاده از " عنصر داخلی " به اجماع رسيده باشند .

اولين نشانه اين اجماع ، بی برو برگرد بيرون آمدن نام مجاهدين از ليست تروريستی است . يک نکته جالب را هم اگر جا داشته باشد بگويم ، اين است که دوباره اين حس ششم من می گويد که گره ليست پيش از آنکه در آمريکا باز شود ، بايد در انگلستان گشوده شود !

مرحله بعدی ، تسليح دوباره " ارتش آزاديبخش ملی " است . اين مهم همزمان خواهد بود با بازگشت نيروهای تشکيلاتی مجاهدين به عراق و فراخوانی مبنی بر پيوستن نيروهای ديگر از داخل و خارج ايران ، اعم از سمپاتيزانها و يا ديگرانی که حاضر به شرکت در عمليات سرنگونی باشند . اين فرآيند کميت عددی ارتش آزاديبخش را افزايش خواهد داد .

س ــ حالا فکر می کنم وقت مطرح کردن دوباره پرسشی را که پاسخ آنرا به بعد موکول کرده بوديد فرا رسيده باشد . سوآل اين بود که اگر برای اشغال ايران ، آمريکا يی ها بقول شما حداقل نيم ميليون سرباز نياز داشته باشند ، آيا منطقی است که " ارتش آزاديبخش ملی " با چند هزار نيروی نظامی موفق به سرنگونی رژيم گردد ؟

ج ــ اول ببينيم که پايه های استراتژيک بحثمان چگونه چيده شده است . در کادر استراتژی " جنگ آزاديبخش نوين " که تا حدودی آنرا در کتاب " نگاهی ديگر به انقلاب درونی مجاهدين " باز کرده ام ، ارتش آزاديبخش تجمع نيروهای کيفی معتقد به مبارزه مسلحانه می باشد که در کادر ارتشهای معمول در دنيا ، در اشل افسران جای دارند .

حالا اگر پيشاپيش همگی پذيرفته باشيم که اکثريت مردم ايران بر عليه نظام حاکم بوده و خواستار سرنگونی آن می باشند و نياز به يک بحث تئوريک ! در اين رابطه نداشته باشيم ، پس درهمان کادر استراتژيک ، سربازان اين ارتش که همان نيروهای کمی هستند ، در درون مرز قرار دارند . يعنی کافيست که پای ارتش آزاديبخش به يکی از شهرهای مسکونی ايران برسد . آنگاه ديگر شما نه معضل نيروی کمی که معضل " سازماندهی نيرو " خواهيد داشت . تمام بحث هم همينجاست . چگونه می توان به توده ها وصل شد .

س ــ آيا شما معتقديد که اين توده ها همه هوادار مجاهدين هستند ؟

ج ــ چنين ذهنيت ساده لوحانه ای از من دور باد . سالها پيشتر اگر خوب به ياد داشته باشم در نشستی ، " مسعود رجوی " در مقابل چنين پرسشی ، پاسخی بدين مضمون داده بود : مردم ايران اگر با ما نباشند بر ما هم نيستند .

می خواهم بگويم که اگر " مبارزه مسلحانه " در درون جامعه دارای هيچ زمينه و پايه حمايتی مادی نباشد ، اگر اکثريت مردم و نه اکثريت قريب به اتفاق آنها ، خواهان سرنگونی نظام نباشند ، آنوقت کل استراتژی مبارزه مسلحانه و به تبع آن خط " جنگ آزاديبخش نوين " به زير علامت سوآل خواهد رفت . آنوقت حماسه ! دو خرداد حقانيت خواهد داشت . آنوقت ديگر مبارزه مسلحانه بواقع چيزی جز " تروريسم" نخواهد بود . آنوقت ديگر ما ( همه ما ) درست يک ربع قرن بر گوری ضجه می زديم که مرده ای در آن نبوده است .

ولی ترديد نبايد کرد که چنين نيست . ترديد نبايد کرد که پافشاری ديوانه وار ! و بی اعوجاج ما بر ضرورت سرنگونی قهرآميز دژخيمان بدتر از هر دشمن بيگانه ای ، بر حقانيت مبارزه مسلحانه و واقعيت نفرت مقدس مردم ايران از دستار به سران مرتجعی که به مثابه خنجر خون آلود يک " نابهنگامی تاريخی " بر پشت ما فرود آمده اند ، به اندازه دانه ارزنی ، اشتباه نبوده است .

ترديد نبايد کرد که در نقطه شکستن تعادل قوا ، مردم به ميدان خواهند آمد و بی هيچ شک و شبهه ای بسوی آن نيرويی خواهند رفت که در ميدان حاضر است .

حالا بر می گردم به سوآل پيشتر . پس پاسخ شما دو جنبه دارد ، يکی از جنبه خود نيروی کمی و ديگری سازماندهی اين نيرو .

ولی مهمتر از مقوله کميت نيرو ، تا نقطه شکستن تعادل قوا و ورود " عنصر اجتماعی" آنچه که تعيين کننده است ، يکی نيروی کيفی و ديگری قدرت آتش کيفی است .

هر دوی اين پارامترها ، در " جنگ منظم " تنها هنگامی کارايی دارند که متکی بر يک " پوشش هوايی" وارد صحنه گردند . بدون اين عامل تعيين کننده نه آن نيروی کيفی توان پيشروی دارد و نه آن آتش کيفی راه به جايی می برد و نه به آن نيروی کمی می توان وصل شد . اينرا بايد قاعدتا هر دانش آموز ساده " مدرسه نظام" هم بداند .

پس تا آنجايی که به مقوله نيروی کمی بر می گردد اين نيرو در درون جامعه بوفور يافت می شود . اين نيرو در صورت تهاجم ارتش آزادی به مثابه نيروی ذخيره آن عمل خواهد کرد ولی در صورت تهاجم نظامی آمريکا در مقابل آن قرار خواهد گرفت . اين همان تفاوت اساسی ميان تجاوز يک دشمن خارجی و تعرض انقلابی يک نيروی خودی
است . اولی اشغالگر است . دومی اما آزادگر . فکر می کنيد اين تفاوت کمی است ؟

س ــ طرح مساله ضرورت " پوشش هوايی " آمريکا از جانب شما ، عکس العمل های زيادی را ايجاد کرده است و بسياری را متناقض کرده است . دراين رابطه چه می گوييد ؟

ج ــ ظاهرا فراموش شده است که " راه حل سوم " نظريه من نيست ! من تنها آنرا تحليل کرده ام . با اينحال من فکر می کنم که جنگ اول هميشه به از صلح آخر است . آنچه که من گفته ام سقف آنچيزی خواهد بود که ممکن است اتفاق بيفتد . کمتر از آن امکان دارد ولی بيشتر نه . فکر نمی کنم آنهايی که متناقض شده اند بيشتر از من ضد آمريکايی و ضد اسرائيلی باشند .

ای کاش استراتژی مجاهدين " جنگ آزاديبخش نوين " نبود . ای کاش اين جنبش عظيم بجای بيابانهای عراق ، در درون جامعه ايران حضور داشت و مجبور به تعامل با دشمنان استراتژيک خودش نمی بود . ای کاش اصلا " ارتش آزاديبخش " نيروی هوايی و حداقل يک اسکادران جنگنده هم در اختيار داشت . ای کاش که خلع سلاح هم نشده بود و ای کاش که آمريکای جهانخوار عراق و افغانستان را هم اصلا نگرفته بود . ای کاش لااقل آمريکا با پذيرش هژمونی مجاهدين و صرفنظر کردن از اشغال ايران ، " پوشش هوايی " را هم توی سينی طلا عرضه کرده بود تا ما حالا بنشينيم و بر سر قبول و يا رد آن تصميم بگيريم که نکند بسياری متناقض شوند .

با اينحال " راه حل سوم " تنها آلترناتيو " جنگ " است . آری " جنگ آزاديبخش " بجای " جنگ تجاوزگرانه " ، بجای اشغال ، بجای تجزيه ، بجای نابودی تمامی ساختارهای جامعه مدنی ، بجای عراق ، بجای افغانستان و برای استقلال ايران که بيش از هر زمان ديگری تهديد می شود .

س ــ اگر اجازه بدهيد در پايان يک سوآل شخصی هم داشتم . رابطه خودتان را با مجاهدين چگونه توضيح می دهيد ؟

ج ــ هيچکس به لحاظ تشکيلاتی دورتر از من به مجاهدين نيست . در عين حال هيچکس را هم نزديکتر از من به لحاظ سياسی حتی در ميان نزديکترين متحدان مجاهدين نخواهيد يافت و خلاصه کمتر کسی به اندازه من ، حتی در درون تشکيلات مجاهدين ، مجاهدين را آنگونه که هستند و نه آنگونه که به چشم می آيند ، می شناسد . فکر کنم تا حدی پاسخ شما را داده باشم .

با تشکر از وقتی که در اختيار من گذاشتيد .